نازی نازی ، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

نازنین نرگس نفس مامان

من و لالا

1390/2/22 15:11
نویسنده : مامان جی
253 بازدید
اشتراک گذاری

 من لالا کردن رو دوست ندارمniniweblog.comولی مامانم من رو لالا میکنه

niniweblog.com چشمام رو باز میکنم

niniweblog.com

niniweblog.com

 به من میگه نرگس لالا مامان 

niniweblog.com

من هم با انگشتای دستم یکی از چشمام رو میبندم یکی رو هم باز میذارم ببینم دورو برم چه خبره 

niniweblog.com

یه راه دررو پیدا کنم

niniweblog.com

مامانجی رو گول بمالم در رم بازی کنم

niniweblog.com

  ولی فایده نداره مامان خودش رو به خواب میزنه که من هم بخوابم

niniweblog.com

  گاهی خوابش میبره

niniweblog.com

من هم راحت از توبغلش فرار میکنم niniweblog.comواسه خودم بازی میکنم

niniweblog.comولی اخر سر بازم مجبور میشم لالا کنم

 

 

 

niniweblog.comبعضی وقتا دختر خوبی میشم سریع توبغل مامان لالا میکنمniniweblog.com

 

ولی گاهی  نه

niniweblog.com

نه

niniweblog.com

نه

niniweblog.com

من اصلا دوست ندارم لالا کنم  اصلا 

niniweblog.com

دیشب از اون شبا بود که مامان میخواست با زور من رو لالا کنه

niniweblog.com

  ولی نتونست

niniweblog.com

بالاخره مجبور شد دست از سرم برداره

niniweblog.com

  من هم خوشحال دویدم دنبال باباجی 

niniweblog.com

باباجی مهربون من رو توی کالاسکه گذاشت

niniweblog.com

وساعت ١٥ دقیقه بامداد من رو برد ددر لالا 

niniweblog.com

از اونجا که دیشب هوا خوب کمی خنک بود یه پتو کوچولو گذاشت روی تنم ما رفتیم گشتیم

niniweblog.com

بابا میگفت نرگس لالا ولی من دوست نداشتم لالا کنم

niniweblog.com

٤٠دقیقه بعد چشمای من مجبور شدن بسته شن

niniweblog.com

البته من اصلا دوست نداشتم ولی این اتفاق افتاد 

niniweblog.com

 بالاخره من رو خوابوندن

niniweblog.com

  فکر میکنن زرنگن ولی من زرنگترم چون انها مجبور شدن من رو ببرن ددر  

niniweblog.com

  ظهر ها مامان من رو میبره لالا کنم یکی نیست به مامان بگه حالا خودت لالا میکنی که من رو با زور لالا میکنی

niniweblog.com

باباجی خیلی لالا دوست داره هر وقت وقت داشته باشه لالا میکنه

niniweblog.com

بابا همیشه لالا این شعار مامان جیه 

niniweblog.com

بابای خوش خوابی دارم من ولی من به اون نرفتم

niniweblog.com

وقتی به دنیا اومدم یه زهر چشمی نشون دادم که دیگه هوس بچه دار شدن به سرشون نزنه 

niniweblog.com

مامانم بعضی شبا البته بهتره بگم تقریبا هر شب پای تخت من گریه میکرد

niniweblog.com

اخه کم می اورد دیگه توان نداشت بعد نوبت بابا میشد یکی از تفریح های من این بود با بابا بریم تو اسانسور بریم پارکینگ دوباره بیایم بالا  دوباره بریم دوباره بیایم 

niniweblog.com

ولی من اومدن رو دوست نداشتم وقتی در خونه رو میدیدم دوباره جیغ میزدم

niniweblog.com

بابا گاهی من رو سوار ماشین میکرد

niniweblog.com

 مامان رو هم با زور میبردیم طفلی گریه میکرد میگفت niniweblog.comخوابم میاد بعد من تو ماشین گیج میشدم لالا میکردم

niniweblog.com

 همچین که میرسیدیم تو پارکینگ دوباره بیدار میشدم جیغ میزدم  وای که مامان هم با من گریه میکرد ولی من اصلا دلم به رحم نمی اومد من روی حرف خودم بودم من لالا نمی کنم 

niniweblog.com

حالا که بزرگ شدم خیلی تخفیف دادم بهشون

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان ماهان
22 اردیبهشت 90 16:10
ای جان ......... به هم همدردیم ماهانم از خواب بدش میاد ولی چاره ای نیست باید بخوابن تا ماهم یه نفسی تازه کنیم راستی ممنونم که پیشم اومدی بوسسسسسسسسسسسسس برای دختر نازت
مامان اراد
26 اردیبهشت 90 2:42
سلام .واي كه چه بامزه نوشتين.خيييييييييييلي خنديدم. ماشاالله دخمل نازي دارين. به ما هم سر بزنين. باباي


مرسی از لطفتون من اومدم بازم میام چون لینک شدید