ددر
امروز هوس کردم بعدازظهر برم بیرون یه اب وهوایی عوض کنم
از اونجایی که باباجی کار داشت من وناناز باهم رفتیم
باباجی گفت که با کالاسکه ببر بچه رو ولی من به خاطر اینکه تنها بودم حوصله حمل کالاسکه رو نداشتم اخه میخواستم برم پاساژ فردوسی انجا هم که پله برقیش خرابه
خلاصه راه افتادیم ونانازی یه سواری حسابی از مامان گرفت البته با زور میخواست راه بره من نمیذاشتم شوکه شدم از رفتارش اخه همیشه توی کالاسکه میشینه با یه چیز سرگرمش میکنم
ولی حالا میدوید مغازه ها رو نگاه میکرد و هر جا دوست داشت وای میستاد من هم تصمیم گرفتم یه سواری حسابی بهش بدم
وقتی رسیدم پاساژ نرگس رو رها کردم
وای چه رفتار بانمکی داشت از در این مغازه میدوید در یه مغازه دیگه میگفت مامان اشنگه مامان اشنگه
دست به تاب میزد میگفت مامان تاتا عباسی مامان تاتا عباسی
کفش ها رو دید رفتیم کفش پسند کنیم داشت از خوشحال من رو دیونه میکرد
یه بند میگفت مامان تبتام تبتام
٣کفش پسند کردم یعنی پای نرگس کردم ولی خوشم نیومد به نظرم کفش سفیدخالخالی پروانه ای از همه کفشها قشنگ تر بود ولی پروژه یک بار با شکست روبه رو شده
کفش نخریدیم ولی یه جفت جوراب لب تور خوشکل گرفتیم با یه تاپ ابی ناز با شلوارک ابی
وای که نرگس چه ذوقی زده بود
بعد از اون خانم چشمش به اسباب بازی ها خورد ودیگه حاظر نشد تکون بخوره من هم بار اول بود این حالت رو تجربه میکردم رفتم واسش یه دوچرخه موزیکال که دو تا گربه سوارش بودن رو خریدم
خانم حاظر نبود اسباب بازی رو بذاره تو نایلون با زور راضی شد اخر سر هم برگشتیم با یه دنیا خستگی


ددر
